تبليغاتX
خاطرات قاصدک


«آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند!»

نمایشگاه - آجی جون ...
۵ شنبه رفتیم نمایشگاه ...
روز خیلی خوبی بود !!! چون آجی جون عزیزو دیدم !!!
عکس هم گرفتیم ...
خیلی خوش گذشت ! مگه نه آجی جون ؟
بقیه شو بعدا مینویسم ...ژ

"ادامه دارد..."


+ نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت |
شما بگین چرا ...!

امروز اعصابم تو آموزشگاه هم به هم ریخت!!!پدر یکی از شاگردای دخترم اومد یکی از شاگردای پسرمو به باد کتک گرفت !!! حالا بعدا میگم موضوع از چه قرار بوده !! ولی شما بگین آخه یه پسر بچه ۱۱ ساله رو باید زد !!!!! واقعا که ....

 "ادامه دارد ... "


+ نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
...

پ.ن ۲: میخوام برم مانتو بخرم !!! از خرید خیلی خوشم میاد (البته کیه که خوشش نیاد)

پ.ن ۳:با اجازه تون میخوایم بریم پایتخت .میگن نمایشگاه کتابه !!!

پ.ن ۴:مطلبم به قول یکی کمی سیاسی شده ، یعنی از منظر سیاسی هم میشه نگاه کرد ! یکی میگه حرف گنده تر از دهنت زدی !!! یکی میگه عاشق شدی !!! خوبه ، یه چیزی نوشتم شونصد* تا برداشت میشه ازش کرد . واسه رد گم کنی خوب شد .
*:قابل توجه داداشی

پ.ن ۵:این ترم خدا به خیر بگذرونه !!! هر ترم همینطوری دست به دامن خدا میشم . خدایا شرمنده .

پ.ن ۶:به جای مانتو عروسک موشی که عکسشو گذاشتم خریدم موشی من !!! ۳ روز میرفتم پاساژ ملت واسه اینکه یه سی دی بود دنبالش بودم بگیرم که یه مغازه بود که دکورشو پر از این موشای قرمز گذاشته بود!!! خیلی خوشگل شده بود !!! خلاصه منم هی میدیدم و دلم میخواست یکیشو بخرم ! بعد میگفتم دختر این چه کاریه !!!مگه بچه شدی ...تا اینکه امشب دیگه طاقت نیاوردم و بالاخره رفتم خریدمش!!!موشییییییییییییییی .دلم گرفته بود که با دیدن موشی یه کم باز شد .

راستی احیانا کسی عروسک پشه تا حالا ندیده !!! من پشه میخوام !!!!!                                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
دو کفشدوزک

دیدار دو کفشدوزک
در شکوفه ی یک بادام
چنین است
پیراهن عاشقان...

پ . ن : خسته شدم ! خسته ...

پ . ن ۲ : روز معلمو به خودم (اگه بشه گفت معلم ) و همه معلما و استادای عزیزم و همه کسایی که حتی یک کلمه هم بهم یاد دادن ، تبریک میگم (یادم نبود اینجا بنویسم !!!)

اَدِد (۱۴ اردی بهشت) : ژُ وُ ز ِتودی م ِ ز ِتود . مو(ن) دیوُ ...

پ . ن ۳ : این دفعه ۳ ام است که میخوام ویندوز نصب کنم ، در عرض ۲ روز !


+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
ای خدا ...
مدتیه ناراحتم . از این جهت که فکر میکنم کمی از خدا دور شدم .خیلی از آدما-مثه من- وقتی غرق کار و درس و روابطشون میشن خدارو فراموش میکنن و اونقدر فراموشش میکنن که اون وقتیکه بهش نیاز دارن ، دیگه روشون نمیشه برگردن !!!البته خدا هیچ بنده ای رو زا در رحمت خودش نمیرونه ، اما دیگه بنده خودش خجالت میکشه که بره سمت خدا و ازش کمک بخواد ! ولی من با این حال سعی کردم خدا رو ناظر و شاهد به اعمالم بگیرم . گرچه گاهی شاید سهل انگاری هایی کردم ...

دلم میخواد به یه سری مسائل فعلا فکر نکنم. به مسائلی که مهمه ولی  مهمتر از اون کس دیگه ایه ! خدایی که عاشقشم . خدایی که همیشه همراهم بوده و همیشه دستشو تو زندگیم دیدم . کمکش که همیشه باهام بوده و اینو واقعا حس کردم .

خدام همیشه باهام بوده ، اما اینبار مثه وقتایی شده که یکی پیشت هست و انگارنیست . حسش نمیکنی ... گاهی فکر میکنم بعضی از ناراحتیام واسه همینه .
تو زندگی به یه سری تناقضا میرسم . ما که اینهمه میگیم خدا رو دوسش داریم ، عاشقشیم پس چرا بعضی کارارو که معشوقمون دوست نداره رو انجام میدیم !؟ مگه نه اینه که وقتی عاشق میشی تمام تلاشتو میکنی تا خواسته های معشوقتو انجام بدی . مگه نه اینه که عشقمون خداست وهمیشه گفتیم ، پس چرا کاری که اون میگه نه ،کسی که میگم محبوبمونه ، عشقمونه ، انجام میدیم ؟!

من اگه میگم خدا رو دوست دارم ، هرگز کاری نمیکنم که خدا قهر کنه باهام و اصلا هم تحملشوندارم که بی محلیهاشو حس کنم !!! بی محلی مگه چیه ؟! همینه که بهت همه چی بده و به حال خودت رهات کنه !!! من اینو نمیخوام ...

و هیچ کس هم با توجیه های الکی نمیتونه باعث بشه من کوتاه بیام !

پ . ن : این پست به هزاران دلیل نوشته شد که هر هزارتاش ناگفته است ! من آدمی نیستم که خدامو با هر چیزی عوض کنم !

پ . ن ۲ : این پستو سریع نوشتم و هر چی تو دلم بودو گفتم .خوب یا بدشو نمیدونم . ولی ناراحت بودم و یه طوری باید خالی میشدم .

پ . ن ۳ : از اون روزاست که چندتا کار باهم همزمان شده اند و نمیدونم کدومو انجام بدم !!! فاصله ها زیاد و کارها مهم و زمانها فشرده ! از این روزا بیشتر خوشم میاد !!! دیروزهم همینطوری بود ! خسته میشم اما خستگی این روزا را ترجیح میدم به خستگی روزایی که از بیکاری خسته میشم .

پ . ن ۴ : زهرا از مکه اومده . خوش به حالش ...


+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت |
لحظه ي سبز دعا
چشمه ها در زمزمه              رود ها درشستشو
موج ها در همهمه                جويها در جست وجو
باغ در حال قيام                      كوه در حال ركوع
افتاب و ماهتاب                         در غروب در طلوع
سنگ پيشاني به خاك              ابر سر بر اسمان
مثل گندم خم شده                  قامت رنگين كمان
ابر در حال سفر                      اسمان غرق سكوت
برسر گلدسته ها                   بال مرغان در قنوت
كاسه ي شبنم بدست            لاله مي گيرد وضو
بيد ها گرم نماز                        باد در هاي هو
سرو سر خم ميكند                 غنچه لب وا ميكند
در ميان شاخه ها                   باد غوغا ميكند
شاخه ها گل مي كنند             لحظه ي سبز دعا

 

                                                      سيد رضا موسوي


+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت |
اعتراف نامه

"آقا ما ساعت ۸:۳۳ خواب بودیم  باور کنید خواب بودیم !!! کی گفته صبحانه میخوردم !!! سر کلاس هم نبودم !کی گفته من سرما خورده بودم !!؟؟(هاپیچییییییییییییییی) خواب بودم !!! من اشتباهیم  "

 حالا میرم صبحانه بخورم


+ نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت |
حسرت پرواز
خسته شدم ازاین همه سکوت .ازاین همه صبر . آخه تا کی ... !؟
دلم میخواد برم بالای یه کوه و همینطور فریاد بزنم ...
اما هرکاری میکنم فایده ای نداره !!!
داد میزنم اما انگار شنیده نمیشم .
دلم گرفته ...
دل تنگم ...
نه شاید دلتنگ تر از تو ، تویی که داری میخونی ...
اما دل منم تنگه ! منم خوب نیستم .
انگاری زندونیم ، زندونی خودم ، یا شایدم زندونی افکار
و عقاید اطرافیان و  اسیر عادت ها .

دلم میخواد صدای طبیعت رو بشنوم که باهام حرف میزنه ...
دلم بد جوری بهونه گیر شده !!!بدجوری ...

امان ازاین دل ، اینبار میخواد پرواز کنه اما ...


+ نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت |
آی بازی بازی بازی ...

به نام خدا

داداش خوبم  محسن منو دعوت کردن تا توی یه بازی شرکت کنم !

قوانین بازی از این قراره:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

و حالا جمله من:

موفقیت شیرینه اما بوی عرق تن میده .

توضیح : اگه "اما" رو به عنوان یک کلمه حساب نکنیم میشه شش تا کلمه !

و حالا دوستایی که به این بازی میخوام دعوت میکنم :

گل یخ ، محمد رضا ،طنین  ، cRy و ‌وحشی .


+ نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت |
بازی
از آسمون و ابر خوشم میاد ...
گاهی وقتا بازی میکنیم !
گاهی وقتا من واسشون شکلک در میارم ، 
گاهی وقتا هم اونا واسم شکلک در میارن .
بازیه دیگه !!!

یا من گریه شونو در میارم یا ...
یا اونا منو به گریه میندازن !

خدایا ،ببین اینا چیکار میکنن!!!
+ نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 dandelion65.Blogfa.Com