مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده **
همه چیز تمام شده ولی حداقل بین دوستانم که کم هم نیستند طراوتی نمیبینم !
حوصله هیچی ندارم . حتی حوصله بازی با نیما :(. وقتی دنبالم اومد تا دم ماشین و لب پنجره صندلی عقب آویزون شد و با اون چشمای براق شیطونش نگام کرد و گفت : " مرضیه جون دیگه دوست ندارم " ، آنچنان دلم لرزید که نا خود آگاه به سرعت رفتم دنبالشو بهش گفتم : " ولی من عاشقتم نیما جونم ، ببخش باهات بازی نکردم " و اونم بهم گفت : " باهات خوشی * کردم .
" ولی نیما بزرگ شده !!! معنی حالت ها رو خوب میفهمه ! باید خیلی مراقب بود . ازش خدافظی کردم و برگشتم تو ماشین . [آخه اون چه تقصیری داره :(]
تو راه میگفتم چرا باید این اتفاقا بی افته ! چرا باید این چنین خشکسالی بزند و اون همه گیاه با طراوت به دشتی از خس و خاشاک و بوته تیغ در بیاد ؟ ![]()
پ . ن : ننوشتن هم کمکی نکرد .
* : نیما به "شوخی " میگه " خوشی" .
دل . ن :اینجا رو که خوندم انگاری روح گرفتم . مشتاقانه منتظر شب آرزوها (لیله الرغائب) هستم .![]()
![]()
بعدا نوشت : ولی این فصل خشکسالی با این فصل تابستون فرق فکوله ! هر کی گفت !؟
** : قسمتی از دیالوگ سم خطاب به آستین در فیلم داستان سیندرلا ! که دقیقا همون شب بارون بارید ![]()
٪:انگاری بعضیا با دیدن بکگراوند مشکل دارن . برداشتمش.بعدا درستش میکنم .


