اسمشو میذارم مریم . تو همین سفر اخیر باهاش آشنا شدم . دانشجوی ارشد ... یه دختر معمولی و ساده . دنیاش با خیلی های اطرافم به نظرم فرق داشت . حرفایی که میزد و افکاری که داشت کاملا متفاوت بود . اولش زیاد طرفش نرفتم ، یه حس خودبرتر بینی و غرور ظاهری داشت . ولی وقتی باهاش یکی دو روزی حرف زدم و باهم آشنا شدیم ، بیشتر به شخصیت مثبت و هدفمندش پی بردم .
داستان زندگیش و درس خوندنشو برام گفت ... اینکه چجوری ارشد قبول شده و کلا چطوری درس خونده . از اون دخترا نبود که بیخودکی از خودش تعریف کنه و خالی ببنده . ظاهرش و رفتارش و البته همخونی با کلامش صداقتش رو اثبات میکرد .
میگفت خانواده ش تحصیل کرده نیستن (تو تهران زندگی میکنه - گفتم که نگین از شهرستان یا روستاس). به تحصیل هم اهمیت نمیدن و دختر و پسرا تو فامیلشون تو سن های پایین ازدواج میکنن . میگفت 2 راه بیشتر نداشتم . یا همون سال پیش دانشگاهی بخونم و دانشگاه قبول بشم یا اینکه ازدواج کنم و چون راه دوم رو نمیخواست ... پس تلاش کرد و خوندو خوند و دانشگاه قبول شد . خانواده ش با تحصیل تو مقطع لیسانس موافقت میکنن ولی دیگه اجازه برای شرکت در ارشد رو بهش نمیدن و این میشه که ترم 7 رو با صحبت با استاداش صحبت میکنه و خلاصه یه جورایی به سختی برای کنکور میخونه و قبول میشه .
"آدم یه سال سختی بکشه سالیان سال لذتشو ببره"
داستان زندگیش خیلی منو به فکر فرو برد . یه جورایی از خودم شرمنده شدم . خیلی هامون تو خانواده هایی زندگی میکنیم که اتفاقا تحصیل براشون مهمه و اون رو لازمه رسیدن به خیلی از موقعیت های اجتماعی میدونن . خیلی هامون تو خانواده هایی زندگی میکنیم که همه چی برامون فراهم میکنن تا در آسایش درسمون رو بخونیم و برای خودمون کسی بشیم . زندگی های خوب و در سطح عالی از نظر فکر و معرفت و جایگاه و درآمد و ... باشیم ولی ما ها خیلی وقتا قدرشو نمیدونیم . گاهی بلد نیستیم از چیزایی که در اختیارمون میذارن به نحو صحیح استفاده کنیم .همیشه دنبال بهونه بودیم و دلایل ضعیفی برای عدم موفقیتمون می آریم .
یه شب که مریم داشت روی یک مقاله کار میکرد ، به هم اتاقیش که دوست من بود و همیشه شب امتحان به خودش بیشترین سختی رو میداد ( مثه بقیه که تو اون سوئیت زندگی میکردن ) و داشت از سختی های شب امتحان میگفت ، گفت :
" شما همیشه وقت های زنده تون رو کارای الکی میکنید و تو وقت های مرده تون درس میخونین . "
این حرفش هم خیلی به دلم نشست . با اینکه همه مون اینو خوب میدونیم ولی خیلی هامون از وقتامون درست استفاده نمیکنیم . یه اس ام اسی هم برام اومد که زیاد بی ربط هم نیست از دکتر شریعتی :
"هی با خودم فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرف میخورند و وضعشان آن است ! نمیدانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن ؟"
کاش هر روز مریم رو میدیدم .
معمولا چقدر فکر میکنید و هر چند وقت یه بار فکر میکنید و چطوری موضوع برای فکر کردن پیدا میکنید؟
اصلا فکر میکنید ؟ 