به استقبال روزهای نو میرویم ، به آغاز چرخش ...

حرفی دیگه ای نمونده ..
در سال نو امیدوارم بهاری بشید و بهاری بمونین .
عیدتون مبارک ... انشالله که تمام و کمال حالشو ببرید 

من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

جلیل صفربیگی


پ . ن : خوب چیه ، دم عیدی لباس بهاری تن وبم کردم .جرمه :دی ؟

دنیای شیرین

عین مادربزرگا شدم ! یه کمد دارم عین همون کمد توی فیلم افسانه ی نارنیا که هر بچه ای دوست داره درشو باز کنه و وارد سرزمین افسانه ای بشه . میدونم برای نیما* نزدیک شدن به اون کمد و اینکه بدونه توش چیه یه آرزوئه .

تولد نیما بود ... 

امسال برای نیما شاید 7-8 باری تولد گرفتیم . هربار که تولد هر کسی بود تولد نیما هم بود و امشب واقعا تولد نیما بود . 

براش یه کیک درست کردم و اون رو - که از صبح به خاطر اینکه مدرسه شون گفته بود بعد از عید براش تولد بگیرن که همه باشن ، نا امید شده بود و برای خودش تنهایی تولد مبارکی میخوند - خوشحال کردم .وقتی کیک رو خوردیم و خواستن برن ... نیما دید یه قسمتی از تولد ناقصه و اونم هدیه شه . حقیقتش من وقت نکرده بودم چیزی بخرم ... ولی !

ولی رفتم سراغ همون کمد جادوییم ... و نیما از دور منو تماشا میکرد . براش از چیزایی که داشتم و گرفته بودم برای روزمبادا - شاید جایزه ای برای تشویق و ...- 2-3 تا انتخاب کردم و تو 10-12 ثانیه کادو کردم و بهش کادو دادم و اونم به همین سادگی خوشحال شد . 

میدونم این روزها همیشه تو ذهنش میمونه و میدونم از اون آدمی با محبت و با احساس میسازه . 

اینارو نوشتم از اینکه بگم ته دلم احساس رضایت میکنم . مطمئنم نیما با یه دنیای شیرین و خاطره ای خوب میخوابه .



* : برا اونایی که نمیدونن : نیما پسر دختر عمه منه :d

ساج

یارو اعلام کرده جوانان جویای همسر ، باید برای ازدواج مدرک ساج داشته باش.


پ. ن : نه که ازوداج آسون بود ، آسونترش کردن :)) خواستگاران گرامی بدون مدرک نیاین .
پ. ن2 : دوستان بشتابید تا کنکور واسه ش نذاشتن :دی

بام شهر - برای "الف.ف"

nightmelody-com-0234.jpg

1. ماه از نیمه گذشته

به استقبال نیمه ی دیگر

انتظارت انتظارم را میکشد 

2. اینجا بر بام شهر .

نیمه های شب است 

به گمانم کم کم 

به روز 

دوخته میشویم .

و من

نشسته ام 

میان اینهمه شلوغی جوان

همچون سالخورده ای

به یاد عشق جوانی اش .

بر بام خیال قدم میزنیم

آسمان در دست ماست و

شهر زیر پایمان .*

3. بی تو دیر میگذرند 

ثانیه ها .

من مانده ام و 160 حرف تنهایی

به یاد شب هایی که 

حرف به حرف 

شبهایمان را با صبح پیوند میدادیم ...

این روزها هم خواهند گذشت 

دیر 

سخت 

اما به انتظار آخرش 

منتظر میمانم .

پ . ن 1 : تلاشی دیگر برای ادبی نویسی ام !:دی 
پ . ن 2 : این بار شاید برای ی مخاطب خاص .
دل . ن : به شدت دلتنگ هستم .

*:خاطره شبی یا نیمه شبی بر بام کاشان 

Share Your 88

88 هم با تموم خاطرات خوب و بدش داره تموم میشه . از یه طرف به یه پلک زدن هم نرسید و از یه طرف به عقب که نگاه میکنم آنقدر شروعش دوره که با چشم دیده نمیشه . 

مدیونم به 88 و به تمام افرادی که در تونل 88 همراهم بودند ، به روزهایی که منو مهمان خودشون کردن ، به تمام ثانیه هایی که به من مبارک بودند ، به محبت هایی که بی دریغ نثارم شد ، به نگرانی هایی که برایم داشتند ، به "خدا " به زمین به زمان به کلام به روح و به جسم ... به همه مدیونم . 

به 88 از 20 به خودم با ارفاق 14 میدم . 88 برای بزرگتر شدن و پخته تر شدن تلاشش رو کرد ! علی رغم نمره ی پایینی که بهش میدم ولی دوسش دارم . گذر خوبی بود از دورانی که اسمش رو میذارم بحران . به نتایج خوبی رسیدم و ارزش هایی از زندگیم شکل گرفتند .

بزرگترین چیزی که از 88 یاد گرفتم : 

باید خوب بود و خوبی کرد . 

+ شما چی ؟

ریختن یا خوردن !

اسمشو میذارم مریم . تو همین سفر اخیر باهاش آشنا شدم . دانشجوی ارشد ... یه دختر معمولی و ساده . دنیاش با خیلی های اطرافم به نظرم فرق داشت . حرفایی که میزد و افکاری که داشت کاملا متفاوت بود . اولش زیاد طرفش نرفتم ، یه حس خودبرتر بینی و غرور ظاهری داشت . ولی وقتی باهاش یکی دو روزی حرف زدم و باهم آشنا شدیم ، بیشتر به شخصیت مثبت و هدفمندش پی بردم . 

داستان زندگیش و درس خوندنشو برام گفت ... اینکه چجوری ارشد قبول شده و کلا چطوری درس خونده . از اون دخترا نبود که بیخودکی از خودش تعریف کنه و خالی ببنده . ظاهرش و رفتارش و البته همخونی با کلامش صداقتش رو اثبات میکرد . 

میگفت خانواده ش تحصیل کرده نیستن (تو تهران زندگی میکنه - گفتم که نگین از شهرستان یا روستاس). به تحصیل هم اهمیت نمیدن و دختر و پسرا تو فامیلشون تو سن های پایین ازدواج میکنن . میگفت 2 راه بیشتر نداشتم . یا همون سال پیش دانشگاهی بخونم و دانشگاه قبول بشم یا اینکه ازدواج کنم و چون راه دوم رو نمیخواست ... پس تلاش کرد و خوندو خوند و دانشگاه قبول شد . خانواده ش با تحصیل تو مقطع لیسانس موافقت میکنن ولی دیگه اجازه برای شرکت در ارشد رو بهش نمیدن و این میشه که ترم 7 رو با صحبت با استاداش صحبت میکنه و خلاصه یه جورایی به سختی برای کنکور میخونه و قبول میشه . 

  "آدم یه سال سختی بکشه سالیان سال لذتشو ببره"

داستان زندگیش خیلی منو به فکر فرو برد . یه جورایی از خودم شرمنده شدم . خیلی هامون تو خانواده هایی زندگی میکنیم که اتفاقا تحصیل براشون مهمه و اون رو لازمه رسیدن به خیلی از موقعیت های اجتماعی میدونن . خیلی هامون تو خانواده هایی زندگی میکنیم که همه چی برامون فراهم میکنن تا در آسایش درسمون رو بخونیم و برای خودمون کسی بشیم . زندگی های خوب و در سطح عالی از نظر فکر و معرفت و جایگاه و درآمد و ... باشیم ولی ما ها خیلی وقتا قدرشو نمیدونیم . گاهی بلد نیستیم از چیزایی که در اختیارمون میذارن به نحو صحیح استفاده کنیم .همیشه دنبال بهونه بودیم و دلایل ضعیفی برای عدم موفقیتمون می آریم .

یه شب که مریم داشت روی یک مقاله کار میکرد ، به هم اتاقیش که دوست من بود و همیشه شب امتحان به خودش بیشترین سختی رو میداد ( مثه بقیه که تو اون سوئیت زندگی میکردن ) و داشت از سختی های شب امتحان میگفت ، گفت :

" شما همیشه وقت های زنده تون رو کارای الکی میکنید و تو وقت های مرده تون درس میخونین . "

این حرفش هم خیلی به دلم نشست . با اینکه همه مون اینو خوب میدونیم ولی خیلی هامون از وقتامون درست استفاده نمیکنیم . یه اس ام اسی هم برام اومد که زیاد بی ربط هم نیست از دکتر شریعتی :

"هی با خودم فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرف میخورند و وضعشان آن است ! نمیدانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن ؟"

کاش هر روز مریم رو میدیدم .


معمولا چقدر فکر میکنید و هر چند وقت یه بار فکر میکنید و چطوری موضوع برای فکر کردن پیدا میکنید؟ 


اصلا فکر میکنید ؟ 

ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک

فال گرفتم ، تعبیرش چیه ؟ 

ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک

تويی آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس

ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عيار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوسَت بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک

بگشا پسته خندان و شکرريزی کن

خلق را از دهن خويش مينداز به شک

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خويشش نگذاری باری

ای رقيب از بر او يک دو قدم دورترک


پ . ن : ذهن مثه چتر میمونه . باید باز بشه تا کار کنه ! 

پ . ن 2 : هنوز نتونستم قالبی بسازم که به دلم بشینه ! :دی 

تو

همه احساس و بیان ،

             همه ناز و نگاه ،

                   موکول شده اند ...

به زمانی ،

      به نگاهی ،

             به ندایی ،

که بیایی ...

       که بگویی !


تو بگویی ، 

                         تو بگویی .


پ . ن : یک تلاش برای ادبی نویسی توسط خودم 
پ . ن 2 : بی مخاطب !

خوب پس از بررسی ها و تحقیقات متعدد دلیل اینکه گوگل ریدر با آر اس اس وبلاگم مشکل پیدا کرده بود رو متوجه شدم و حلش کردم .

آدما

آدما چند دسته اند :

دسته اول (اینجوری )

دسته دوم ( اونجوری )

دسته سوم  (بیجوری ):دی

خوب پس چجور ی ؟ :دی 

به عبارت دیگه سمعی ، بصری و لمسی هستند .

تعریف اینجور آدما از اسم گروهشون معلومه ولی خوب ... 


آدمای سمعی اونایی هستن که تمام ادراکاتشون با شنیدن حاصل میشه ، اینجور آدما اگه به جای دیگه نگاه کنن ولی خوب میشنون و یاد میگیرن یا احساس میکنن . 


آدمای بصری اونایی هستن که پایه ی اداراکاتشون بر اساس دیدن هست . هزاریم تو گوششون بخونی ولی تا با چشم خودشون نبینن یه چیزیو یاد نمیگره . مجبوری کلی مثال تصویری براش بیاری تا درک کنه .


آدمای لمسی هم تا خودشون یه رخدادی رو لمس نکنن نمیتونن درکش کنن . باید حتما دستشون بسوزه تا یاد بگیرن آتیش میسوزونه یا باید حتما یه شوک الکتریکی بهشون وارد بشه تا اثر قدرت برق رو درک کنن . 


اینکه بدونیم آدمای اطرافمون از این حیث تو چه دسته ای هستن ، برقراری رابطه و ادامه ش خیلی راحت تر میشه .

مثلا اگه بدونیم که طرفمون از دسته شنیداریه ، اونوقت اگه موقع صحبت کردنمون باهاش ، نگاهش به آسمون یا تلویزیون بود دیگه ناراحت نمیشیشم و قهر نمیکنیم . یا اگه بدونیم طرف باید چشم تو چشمون باشه تا حرفامونو بفهمه و درک کنه ، دیگه نگاهمونو ازش نمیگیریم و الخ .

سنگینی باری که خدا رو دوشمون میذاره اونقدری نیست که کمرمون رو خم کنه ، فقط ما رو برای دعا به زانو در میاره .

دنیای جاودانه  ؟

ماشالله به همتم ! :))

تو هر سرویس وبلاگی یه یوز دارم ! 

من در بلاگر : http://dandelion65.blogspot.com 

من در پرشین بلاگ : http://dandelion65.persianblog.ir ( حالا این به نسبت بقیه بهتره ! )

من در میهن بلاگ (رمزش یادم رفته بود ) :  http://dandelion65.mihanblog.com ( این که دیگه میگه یه وبلاگ باید حداقل باشه تا بقیه رو بتونی حذف کنی . ایش ! )

من در بلاگ اسکای : هرچی فکر کردم نام کاربریم یادم نیومد ! :دی

دامنه شخصی خودم : http://dandelion65.ir

من در اینجا (بلاگفا ) ، من در فیس بوک (فیل.تر) ، من در کلوب ، من در اورکات(فیل.تر)، من در فرندفید(فیل.تر)  من در hi5(فیل.تر)، من در 360 (خدایش رحمت کناد - مگه اینکه اینجوری حذف بشیم)، من در yahoo update ( عجب غلطی کردم فعالش کردم )، من در اکتوپاپ (فکر کنم فیل.تره )، من در اکثر محصوصلات گوگل (که اونم با این امکان جدید Buzz خودشو خراب کرد ) ، من در بوکمارکینگ سایت ها ( انشالله که همه رو حذف کردم ) ، من در سرزمین من ( دوستش میدارم ) ، من در خوشمزه ( حذفش کردم ) ، من در فرند فید (چرا اینو دوباره گفتم :دی) ، قاصدک اینجا ، قاصدک اونجا ، قاصدک هر جا و قاصدک هیچ جا !


به نظرم مثل آینه میمونه ! اگه بشکنیش بازم آینه س . اون چیه ؟ 

پ . ن : وبلاگ ها مطلبی توشون نیست و صرفا جهت فضولی ایجاد شده بودند . ولی متاسفانه امکان حذف نام کاربری ندارن . مثلا خیر سرشون میخوان یوزر از دست ندن ! ولی یوزری که ننویسه به چه دردشون میخوره ! نتیجه اینکه تصمیم گرفتم خودم رو به عنوان یک وبلاگ غیر اخلاقی معرفی کرده و درخواست حذف آن کاربر چیز را بدهم ! :دی امیدوارم که این راهم جواب بده و ما رو حذفمون کنن . 

پ . ن 2 : حالا این بلاگفا چجوریه !؟ تا میخوای خودتو حذف کنی انگار از خداشه ! 3 سوت حذفت میکنه ! یه سوال ازت نمیپرسه که حالا که میخوای حذف کنی خوب حذف کن ولی حذف موقت بکن ! (امکان پرشین بلاگ ) یا لا اقل حالا که میخوای حذف کنی ، دلت نمیخواد نظرات و پست هاتو بهت بدم یادگاری داشته باشی یه بار خواستی برگردی بتونی دوباره بذاریشون (امکان بلاگر و ... ) یا اینکه .... به نظرتون باید چکار کرد ؟ 

پ . ن 3 :  همسایه ها یاری کنن تا من ترجمه کنم ! پولم نمیدم :دی

پ . ن 4 : دوستان که خودشون فکری نکردن . به جای (http://dandelion65.blogfa.com/rss.aspx) ، این آدرس (http://dandelion65.ir/?feed=rss2) رو در گوگل ریدرتون subscribe کنید تا از به روز شدنم مطلع بشین یا اینکه منو در قسمت وبلاگ دوستان همین بلاگفا اضافه کنید تا هی بهم نگین متوجه نشدم به روز شدی ! 

کلیک

جونم برات بگه که ... نمیدونم با سرویس ایمیل bigstring آشنایی داری یا نه ؟ اگه آشنایی داری که هیچ اگرم آشنایی نداری سر این نخ رو بگیر و دیگه باقیش با خودت ...

این سرویس ایمیل یه جورایی خاصّه . حتما شده تا حالا ایمیلی رو برای یه نفر فرستادی ولی محتویاتش اشتباه بوده و یا کلا از ارسال ایمیل پشیمون شدی و دیگه کاری هم از دستت بر نمیومده .

خوب چشمت کور دندت نرم میخواستی حواستو جمع کنی ! :دی

حالا زیاد مهم نیست ... با این سرویس ایمیل میتونی ایمیلی رو که فرستادی و رفته تو اینباکس طرف نشسته رو حذفش کنی یا محتویاتشو عوض کنی ! اونوقت میتونی هم به راحتی طرف رو دیوونه و راهی تیمارستان کنی ، هم ... هم بعدیشو نمیگم :دی

پ . ن : تو پست قبلی بهار با گل اومد به خونه ، امروز روزشمارش رو هم پستچی واسم آورد . مونده ماهی که ... ؟؟؟ :دی

پ . ن 2 : دوستان عزیز آر اس اس من مشکل پیدا کرده با گوگل از این رو وقتی به روز میشویم نمایشمان نمیدهد . خودتان یک فکری بکنید :دی

بهار اومد به خونه

بالاخره امروز بعد از 40-50 روز رفتم شرکت . همکار جون رو دیدم . کلی با هم صحبت کردیم و از نگفته های این مدت گفتیم .گرچه تلفنی در ارتباط بودیم ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن . 

از صبح حرف زدیم و اصلا کار هم نکردیم . رئیس هم که اومد ما همچنان پرو پرو حرف میزدیم و ساعت 1 مراتب شرمندگی و ندامت خود را ابراز داشتیم [:دی]. بعدش هم بساطمون رو جمع کردیم البته بعد از کلی تبادل اطلاعات و آپدیت شدن اینجانب ، از شرکت زدیم بیرون .

انگاری حرفامون تمومی نداشت . این شد که به پیشنهاد همکار جان 3 تا خیابون مشترک رو پیاده اومدیم و از این در و اون در گفتیم . 

بین راه به یه گل فروشی رسیدیم و دوست جون گفت که از این گلا 2 تا گلدونشو خریده و پیشنهاد داد که بخریم . خلاصه اینکه رفتیم تو گلخونه ایه و گل انتخاب کردیم . فکر نمیکردم انتخاب کردن گل هم اینقدر سخت باشه ! نهایتا اون رنگ سفیدشو انتخاب کرد و من هم این رو . 

2 تا خیابون این گلدونا  دستمون بود و چشمای همه به دنبال ما ! ( نمیدونم چرا اینقدر اینجا عجیبه یکی واسه خودش گل بخره ! چند وقت پیش برای خودم یه دسته گل میخک صورتی خریدم و تمام مسیر کلی چیزی شنیدم ! )

خلاصه اینکه این بود از اتفاقات امروز و اومدن بهار به خونه مون .

یک پیام : اگه تا حالا بهش عمل نکردین همین الآن اینکارو بکنین . اون کاری رو که دوست دارید و ته دلتون ازش رضایت دارین انجام بدین . 

پ . ن : قول نمیدم این قالب رو هم عوض نکنم ! [:دی]
پ . ن 2 : دیگه نمیگم وقت ندارم ! من همیشه برای همه کارام وقت دارم ! میگی نه ! نگاه کن [:دی]

از سری لایک های من در گوگل ریدر

- ماشین تحریر - 

انگشتهای من 

می بارند 

و نام تو 

می روید1


آدمیزاد است دیگر 

اول کنجکاو می شود 

بعد محتاط 

بعد مشتاق  

آخرش هم معتاد ...2 


بله!خلاصه اينكه شما مرداي ايراني به قصد نيكول كيدمن ميريد استراليا ولي تهش كانگورو هم گيرتون نمياد!

(و خلاصه آينده اي روشن از مهاجرت به استراليا را پيش روي من گذاشت)3


عادت کرده ایم "دوستت دارم" هایمان را آنقدر بهم نگوییم تا بیات شود ،

آنقدر که در دلمان بماند و بپوسد. 4


به تازگی خریدمش :دی قشنگ بید ؟ 

مهندسی نوشت : روز مهندس به همه مهندسا (اعم از فنی و غیر فنی و اجتماعی و ... :دی ) مبارک .

________________________________________
1: عمران صلاحی
2: اینجا
3: اینجا
4:ZodC