تا جايي که فهميدهام قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شويم و زود چتري از جنس پلاستيک روي سر بگيريم مبادا مثل کلوخ آب شويم.
قرار نبوده اينقدر دور شويم و مصنوعي. ناخنهاي مصنوعي، دندانهاي مصنوعي، خندههاي مصنوعي، آوازهاي مصنوعي، دغدغههاي مصنوعي.
تا به حال بيل زدهايد؟ باغچه هرس کردهايد؟ آلبالو و انار چيدهايد؟… کلاً خسته از يک روز کار يدي به رختخواب رفتهايد؟ آخ که با هيچ خواب ديگري قابل مقايسه نيست… اين چشمها براي نور مهتاب يا نور ستارگان کوير، براي ديدن رنگ زرد گل آفتابگردان براي خيره شدن به جاري آب شايد، اما براي ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خيره ماندن به نور مهتابي مانيتورها آفريده نشدهاند.
قرار نبوده اينطور از آسمان دور باشيم و سي سال بگذرد از عمرمان و يک شب هم زير طاق ستارهها نخوابيده باشيم.
قرار نبوده من از اينجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانهي سفت بغل کردن و بوسيدن و دوست داشتن براي هم بفرستيم.
چيز زيادي از زندگي نميدانم، اما همينقدر ميدانم که اينهمه “قرار نبوده”_اي که برخلافشان اتفاق افتاده، همگيمان را آشفته و سردرگم کرده…آنقدر که فقط ميدانيم خوب نيستيم، از هيچ چيز راضي نيستيم، اما سردر نميآوريم چرا.
منبع : https://www.facebook.com/Motevaledine.Mehr