خوب یه کم زندگیم رو غلتک افتاه و داره با شرایط جدید سازگار میشه. میخوام بافت سومین عروسک رو شروع کنم. البته کلاه عروسک اولی مونده و اونو تموم می کنم و بعدش عروسک جدید.

کار جدیدم پشتیبانی تو یه شرکت هست که خدمات ADSL ارائه میده. چیزای جدید یاد گرفتم و از اینکه تو این شهر کوچیک کاری حداقل مرتبط با رشته ام پیدا کردم خوشحالم. الان نزدیک به یک و ماه و نیم هست که میرم.

هنوز یک کار ناتمام دیگه دارم و امیدوارم که دیگه تموم بشه (در حد یک ایمیل فرستادن هست این کار ولی نمیدونم چرا عقب میندازمش)‌.

ترجمه‌ها هم تموم شده و فرستادمشون. امیدوارم پولشو بدن 

یه سری فعالیت‌های جنبی رو دوباره دارم از سر می‌گیرم و خلاصه سرگرم هستم. 

یه کتاب هم شروع کردم به خوندن: جین ایر. البته خیلیا میگن تلویزیون نشون داده ولی من اصلا یادم نمیومد. الان که ۶۰ صفحه اولشو خوندم یه چیزایی یادم میاد ولی خوب کامل نه.

پ.ن: روزها سریع می‌گذرند. یادم باشه که وقت زیادی ندارم و ۲۵ سال از عمرم سپری شده!!!! (تلنگر)

دل.نوشت: تو این شب‌های عزیز به یاد من هم باشید. به یادتون هستم اگر قابل باشم.